مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )

57

منم تيمور جهانگشا ( فارسى )

طرف افتاده ولى دسته‌اى از ( چتين ) ها با كلنگ مشغول ويران كردن بناى پشت دروازه هستند و دسته ديگر با سكنه شهر مىجنگند ، و آنها را عقب ميرانند تا اينكه ديگران بتوانند دروازه را بگشايند چون اطمينان حاصل كردم كه سربازان من به پشت دروازه رسيده‌اند امر كردم كه از خارج هم دروازه را درهم بشكنند و ويران نمايند تا اينكه راه دخول به شهر ، مفتوح گردد . دروازه شرقى نيشابور بعد از ساعتى گشوده شد ، و سربازان من يورش بردند و وارد شهر شدند . به آنها گفتم تا وقتى كه سكنه شهر امان نخواسته‌اند هركس را كه ديديد به قتل برسانيد زيرا سكنه نيشابور چون مقابل من مقاومت نمودند واجب القتل هستند . عده‌اى از سربازان من مأمور شدند كه بعد از ورود به نيشابور با سرعت خود را به مغرب برسانند و دروازه غربى را بگشايند وقتى در يك شهر بزرك چون نيشابور فقط يك دروازه گشوده شد ، ممكن است كه مسدود گردد اما پس از اينكه تمام دروازه‌هاى شهر را گشودند خطر مسدود شدن مدخلها از بين ميرود . چون پيش بينى ميكردم كسانى كه براى گشودن دروازه غربى شهر ميروند در راه ، يا نزديك آن دروازه مواجه با خطر مىشوند از راه حصار غربى شهر ، براى آنها كمك فرستادم . تا وقتى كه دروازه شرقى باز نشده بود ، سكنه نيشابور خوب مىجنگيدند ليكن بعد از اينكه مفتوح شد و قشون من از آن راه به شهر يورش برد ، ترس و نااميدى بر مدافعين چيره گرديد عده‌اى از آنها درصدد برآمدند كه از راه مفتوح دروازه شرقى بگريزند ولى به قتل رسيدند و دسته‌هاى ديگر در داخل شهر كشته شدند يا امان خواستند و قبل از اينكه تاريكى فرود بيايد دروازه غربى هم گشود شد . از آن پس من گفتم مشعل‌ها را برافروزند و بجنك ادامه بدهند تا آنكه در همان شب كار جنك يكسره شود و مدافعين فرصت نداشته باشند كه تا صبح روز ديگر خود را تقويت نمايند . جنگ نيشابور ، تا صبح ادامه داشت و در شب من مطلع شدم كه پسرم ( جهانگير ) زنده است ولى مجروح شده و چون زخمش آنقدر سخت نبود كه نتواند بجنك ادامه بدهد گفتم كه همچنان بجنگد چون مرد تا در جنگ آزموده نشود داراى لياقت نميگردد . من بزرگترين هنر مرد را جنگيدن ميدانم و گرچه براى علم و صنعت و ادب ، قائل بارزش هستم ولى عقيده دارم كه خداوند مرد را براى جنگيدن آفريده و مردى كه نتواند بجنگد و از مرگ بيم داشته باشد از بندگان خدا نيست براى اينكه وديعه خداوند را مهمل گذاشته و استعداد فطرى جنگيدن را كه در هر مرد وجود دارد ، در خود تقويت نكرده است به همين جهت پسران خود را مانند خويش ببار آوردم و همين‌كه دست آنها آنقدر نيرومند شد كه بتوانند قبضهء شمشير را بدست بگيرند بآموزگاران سپردم كه به آنها فنون جنگ را بياموزند . وقتى كه بامداد دميد جنگ نيشابور خاتمه يافت و در آن موقع حاكم نيشابور موسوم به امير حسين را دست بسته نزد من آوردند و او گفت اى امير تيمور تو فاتح شدى و اينك نيشابور از آن تو است ولى بر بندگان خدا رحم كن و از قتل آنها صرفنظر نما . گفتم بندگان خدا وقتى مرتكب گناه شوند درخور مجازات هستند و گناه سكنه اين شهر اين است كه وقتى من باينجا رسيدم دروازه‌ها را بستند و مرا وادار نمودند كه اين شهر را محاصره كنم و براى تسخير اينجا برج بسازم و از راه حصار وارد شهر شوم . حاكم نيشابور گفت اى امير جهانگشا سكنه اين شهر گناه ندارند و اگر من به آنها دستور نميدادم كه دروازه‌ها را ببندند مقابل تو